____[The Forbidden Crossing]____
تـقـاطـع مـمـنـوعـه⁴¹
با این حرفش لحظه ای قلبم لرزید
اون با هر حرفش...
هر بوسش...
و هر کاری که میکرد..
جایی از وجودمو لمس میکرد که حتی فکر نمیکردم وجود داشته باشه...
نمیدونم به این حس چی میگن؟
دیوونگی؟(نه اوسکل عشققققققق)
منو به سمت اتاقم برد و روی تخت گذاشتم
اگر چیزی لازم داشتی بهم بگو...
-ممنون
شبت بخیر
-شب تو هم بخیر
و آروم از اتاق خارج شد
فقط فکرم درگیر تک تک حرفاش و کاراش بود..
انگار از همون صبح که اون بوسه اتفاق افتاد دیگه هیچ چیز مثل قبل نشده بود
و اینو هر دوتامون میدونستیم
بدترین قسمتش اونجاست که حتی خودتم از احساسی که بهش داری خبر نداری...
با نفرت...
جنگ و جدال...
کل کل کردن..
اون حسو میپوشونی اما نمیدونی تک تک اون کل کل کردنا باعث بیشتر شدن حست میشن...
کاش هیچوقت به وجود نمیومد
دلم نمیخواد قبولش کنم...
ولی حقیقتو عوض تغییر نمیده..
یه حسی ممنوعه...
چیزی که نباید باشه..
اما هست..
و بدتر از اون اینکه میترسم..
نه از مشکلاتی که برای این حس سد راهمه
میترسم از اعتماد کردن..
میترسم این کلمات برای اون فقط یه شوخی باشه.
میترسم...
از همه چیز...
شاید توی کل زندگیم اینقدر چیزیو از ته قلبم نمیخواستم..
فقط یه بغل...
یه بغل که بهم بفهمونه این حس عجیب غریب دو طرفه هست
قطره اشکی از گوشه جشمم چکید..
و به عالم بی خبری رفتم..
پرش زمانی به شب قبل از عروسی:
توی این چند روز فاصلهمون رو با هم حفظ کردیم
هر چند تلاش میکردیم مثل قبل بشیم اما نتیجه نداشت
فردا هم روز عروسی بود...
مامانم حسابی ذوق و شوق داشت.
(رایاا
-جونم
(بیا یه بار دیگه برنامه رو مرور کنیم
-مامانننن
مگه میخوای بری ماموریتتت ملیی
تا الان صد بار مرور کردیم
(نه برای آخرین باررر
-هوففف
باشه بگو
(اول از همه صبح ساعت 6 میرم آرایشگاه..
مارتین هم همینطور
عروسی هم ساعت 6 بعد از ظهر توی تالار برگزار میشه
تو هم ساعت 12 میکاپ آرتیست میاد خونه و آمادت میکنه
کوک هم که هر چی بهش گفتم، گفت نمیخواد بره آرایشگاه
حقم داره آخه
اینقدر خودش جذابه نیازی نداره
-مامانننن
مثلا من زشتم که میکاپ آرتیست گرفتیننننن
اصلا به خدا فردا بدون حتی یه رژ میام ببینییی
(نه خب تو دختری اون پسره
(مامان شما تخریب کردی
نیاز نیست جمعش کنی
(باشه بابا چقدر حرف میزنیییی
بعدشم ما ساعت 7 وارد مجلس میشیم
و گفته باشمممم
باید با همه مهمونا خوب رفتار کنییی
اگر هم یه پسر خوشتیپ سمتت اومد مثل وحشیا رفتار نمیکنیییییی
-اینو قول نمیدم
بعد از کلی کل کل کردن با مامانم بالاخره رفت که بخوابه
منم رفتم توی تختم
کوک و مارتین که از قبل خوابیده بودن.
با نور آفتاب توی چشمم از خواب بیدار شدم...
قول دادم ۶ تا پارت بذارم و گذاشتمم😁
ولی به معنای واقعی کلمه انگشتام ترکیدننننن😭
من که اینقدر وقت گذاشتم شما هم کلی لایک کنید، کلییییییی کامنت بذاریننننننن✨️✨️
#رمان #فیک #تقاطع_ممنوعه #رایا #کوک #The_Forbidden_Crossing
با این حرفش لحظه ای قلبم لرزید
اون با هر حرفش...
هر بوسش...
و هر کاری که میکرد..
جایی از وجودمو لمس میکرد که حتی فکر نمیکردم وجود داشته باشه...
نمیدونم به این حس چی میگن؟
دیوونگی؟(نه اوسکل عشققققققق)
منو به سمت اتاقم برد و روی تخت گذاشتم
اگر چیزی لازم داشتی بهم بگو...
-ممنون
شبت بخیر
-شب تو هم بخیر
و آروم از اتاق خارج شد
فقط فکرم درگیر تک تک حرفاش و کاراش بود..
انگار از همون صبح که اون بوسه اتفاق افتاد دیگه هیچ چیز مثل قبل نشده بود
و اینو هر دوتامون میدونستیم
بدترین قسمتش اونجاست که حتی خودتم از احساسی که بهش داری خبر نداری...
با نفرت...
جنگ و جدال...
کل کل کردن..
اون حسو میپوشونی اما نمیدونی تک تک اون کل کل کردنا باعث بیشتر شدن حست میشن...
کاش هیچوقت به وجود نمیومد
دلم نمیخواد قبولش کنم...
ولی حقیقتو عوض تغییر نمیده..
یه حسی ممنوعه...
چیزی که نباید باشه..
اما هست..
و بدتر از اون اینکه میترسم..
نه از مشکلاتی که برای این حس سد راهمه
میترسم از اعتماد کردن..
میترسم این کلمات برای اون فقط یه شوخی باشه.
میترسم...
از همه چیز...
شاید توی کل زندگیم اینقدر چیزیو از ته قلبم نمیخواستم..
فقط یه بغل...
یه بغل که بهم بفهمونه این حس عجیب غریب دو طرفه هست
قطره اشکی از گوشه جشمم چکید..
و به عالم بی خبری رفتم..
پرش زمانی به شب قبل از عروسی:
توی این چند روز فاصلهمون رو با هم حفظ کردیم
هر چند تلاش میکردیم مثل قبل بشیم اما نتیجه نداشت
فردا هم روز عروسی بود...
مامانم حسابی ذوق و شوق داشت.
(رایاا
-جونم
(بیا یه بار دیگه برنامه رو مرور کنیم
-مامانننن
مگه میخوای بری ماموریتتت ملیی
تا الان صد بار مرور کردیم
(نه برای آخرین باررر
-هوففف
باشه بگو
(اول از همه صبح ساعت 6 میرم آرایشگاه..
مارتین هم همینطور
عروسی هم ساعت 6 بعد از ظهر توی تالار برگزار میشه
تو هم ساعت 12 میکاپ آرتیست میاد خونه و آمادت میکنه
کوک هم که هر چی بهش گفتم، گفت نمیخواد بره آرایشگاه
حقم داره آخه
اینقدر خودش جذابه نیازی نداره
-مامانننن
مثلا من زشتم که میکاپ آرتیست گرفتیننننن
اصلا به خدا فردا بدون حتی یه رژ میام ببینییی
(نه خب تو دختری اون پسره
(مامان شما تخریب کردی
نیاز نیست جمعش کنی
(باشه بابا چقدر حرف میزنیییی
بعدشم ما ساعت 7 وارد مجلس میشیم
و گفته باشمممم
باید با همه مهمونا خوب رفتار کنییی
اگر هم یه پسر خوشتیپ سمتت اومد مثل وحشیا رفتار نمیکنیییییی
-اینو قول نمیدم
بعد از کلی کل کل کردن با مامانم بالاخره رفت که بخوابه
منم رفتم توی تختم
کوک و مارتین که از قبل خوابیده بودن.
با نور آفتاب توی چشمم از خواب بیدار شدم...
قول دادم ۶ تا پارت بذارم و گذاشتمم😁
ولی به معنای واقعی کلمه انگشتام ترکیدننننن😭
من که اینقدر وقت گذاشتم شما هم کلی لایک کنید، کلییییییی کامنت بذاریننننننن✨️✨️
#رمان #فیک #تقاطع_ممنوعه #رایا #کوک #The_Forbidden_Crossing
- ۱۹.۳k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط